خرید بک لینک
از سرزمین خورشید دلم برای اینجا نوشتن تنگ شده. باید بگردم بین کلمات و چیزهایی از خودم را مرور کنم. تغییر کرده‌ام، بشکل واضح و زیادی تغییر کرده‌ام. زحمت زیادی هم داشته البته. حالا جهان کمی امن‌تر و من کمی پذیراتر هستم. مامان بودن چیز قشنگی است. خانواده ساختن هم همینطور. فکرش را که می‌کنم، انگار جمله‌هایم هم کوتاه‌تر شده. هوا که از داغی بیفتد، می‌روم یک سمتی از شهر و یک مسیر طولانی را قدم می‌زنم. یک مسیر خیلی طولانی. به مقصد هیچ کجا. باید یادم بیاید کجا هستم، چرا هستم و تا کجا هستم. این تا کجا

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: شنبه 29 آذر 1404 ساعت: 16:56

تو می‌تابی بچه به زندگیم بعد اضافه کرد. درک بیشتری از گذر زمان یا حتی عوض شدن فصل‌ها. این‌ها را امروز می‌نویسم که سر‌لج بود و از دنده چپ بیدار شد. خلاف خلق خوش همیشگی، امروز نق می‌زد، غر می‌زد، بهانه می‌گرفت. حالا خوابیده. از صدای نفس‌هاش می‌توانم بگویم درست در کدام لحظه خوابش برده. گاهی دست می‌کشم روی صورتش و حیرت می‌کنم از اینکه وجود دارد. ما کسی را به این جهان اضافه کرده‌اند، یک انسان! کسی برای عشق ورزیدن، مراقبت کردن، کسی برای تماشا شدن. + نوشته شده در دوش

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: شنبه 29 آذر 1404 ساعت: 16:56

نور قشنگم جمله‌بندی‌ بچه بشکل بامزه‌ای داره بهتر میشه. ترکیب دو زبان، هر دو رو به نسبت سن خیلی خوب صحبت می‌کنه. حافظه درخشانی داره با کلی شوق به کشف کردن. تازه از سفر ساحلی برگشتیم. تمام اون چند روز پر از ذوق بود. توی آب، بین شن‌ها، روی تیوپ بادی شکل تک‌شاخش. باید عکس‌هامون رو جدا کنم، سری جدید رو چاپ کنم، آلبوم خانوادگی رو کامل کنم. باید این خاطره‌هارو ثبت کنم، نگه دارم. باید مرور کنم که خانواده داشتن و دوست داشتنش، خوشبختیه. باید یادم بمونه. + نوشته شده در چه

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: شنبه 29 آذر 1404 ساعت: 16:56

توت‌فرنگی کال هفده سالم که بود جراحی آپاندیسیت داشتم. جای بخیه، زشت و ناجور، بزرگ‌تر از حد معمول باقی موند. برای خودم مهم نبود مامان بابا هربار یادشون میفتاد از جراح عصبانی میشدن. چند سال بعد بابا یه کرم ترمیمی برام گرفت، یمدت زدمش، زخم کم‌رنگ‌تر شد اما ناپدید نشد، خسته شدم و پروسه‌رو رها کردم. سال‌های سال بعدش باردار شدم، زایمان کردم، اسکار جدید برداشتم که رد نازک محوی داشت و زخم‌های قبلی‌رو فراموش کردم. امشب بی‌هوا بعد مدت‌ها چشمم افتاد به جای بخیه‌های قدیمی. محو شده بودن، بزحمت میشد پیداش

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: شنبه 29 آذر 1404 ساعت: 16:56

تو این پنج‌سال بارها و بارها و بارها خواب دیدم عمو زنده‌س. وانمود کرده مرده. خبر دروغ بوده. ختم رو برای کسی گرفتیم که زنده‌س. بهش می‌گم میدونی من چقدر گریه کردم؟ بیشتر وقتا یکم بعد دوباره میمیره. گاهی هم زنده میمونه و دیگه مهم نیست چقدر گریه کردم. دلم براش تنگ شده. خاک ندیدن چیز عجیبیه. یه پرونده باز مونده تو سرته. شاید یه آرزوی نا‌ممکنه. ناخوداگاهم هی تورو زنده میکنه، مگه رویاها اثر جبرانی ندارن؟ دلم برات تنگ شده عزیزم، دلم برات تنگ شده.

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1404 ساعت: 21:13

به برف فکر می‌کنم. به چیزهایی که از احساساتم بلدم، چیزهایی که یاد گرفته‌ام. به مهارت گفتن، شنیدن، تلاش برای حل کردن. به بی‌اعتبار کردن اضطراب‌های بی‌ریشه. به مکث کردن فکر می‌کنم، به مکث کردن. به درنگ کوتاه بین پرش‌های ذهن. لحظه‌ای که می‌پرسی، شک می‌کنی، بعد چیزی هست که شاید نور نباشد، اما تاریکی هم نیست. تصویر محوی است که واضح‌تر خواهد شد. به برف فکر می‌کنم، بدون سرما. خاطراتش سرد نیست. سپید، قشنگ و خواستنی است.

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1404 ساعت: 21:13

صدای توی پادکست از یک بحث فلسفی تاریخی رسیده بود به ارزشمندی ذات زندگی. داشت از لذت لحظه‌ها می‌گفت. گمانم بعضی کلیشه‌ها هم حیف شده‌اند. یکیش همین زیستن در لحظه. دوش آب‌گرم، ورِ خنک بالشت، پنج دقیقه‌ی اضافه‌ی دم صبح. آن تکه‌ی داغ نان سر سفره که بابا خریده باشد. بابا را داشتن، سالم داشتن، کنارت داشتن و آن نان داغ البته همه با هم چیز کمی هم نیست. بعد خاطرات هستند، آدم‌ها هستند، غوطه‌وری در آب زلال هست و بستنی موهیتو. بعد؟ همیشه باز هم هست عزیزم، همیشه.

برچسب: نویسنده: حسین محمدی تاريخ: سه شنبه 4 آذر 1404 ساعت: 21:13

صفحه بندی